|
مطالب تاریخ علم فیزیک(قسمت |
|
|
|
نوشته شده توسط احمد امیرآبادی زاده
|
|
سه شنبه, 23 مهر 1387 ساعت 14:44 |
|
1-5 مصر
اسكندريه- نيل- اهرام- ابوالهول
اسكندريه بندري بسيار عالي است. آن طرف سدي كه از آبها تشكيل ميشود، امواج خروشان بر يكديگر سوارند، ولي اين طرف، دريا همچون آينهاي سيمين به نظر ميرسد. در آنجا بر جزيرة كوچك فاروس، در زمان بسيار دور، سوستراتوس منارة بزرگ خود را با مرمر سفيد، به بلندي پانصدپا (برابر به 152 متر)، برپا كرد تا راهنماي همة دريانورداني كه در مديترانه آمد و شد ميكردند، و يكي از عجايب هفتگانة عالم باشد. با گذشت روزگار، و در تحت تأثير آبهاي خروشان، اثري از اين منارة عظيم برجاي نمانده، ولي اكنون به جاي آن منارة تازهاي ساخته شده تا راهنماي كشتيهاي بازرگاني باشد و آنها را به بندر اسكندريه برساند؛ اسكندريه همان جاست كه مرد سياسي شگفتانگيز، يعني اسكندر، شهر بزرگ خود را بنا كرد و در آنجا نژادهاي گوناگون با يكديگر آميختند؛ همان است كه بعدها وارث فرهنگ و تمدن مصر و فلسطين و يونان شد. در همين بندر است كه قيصر، با حال خشم و اندوه، از سر تازه بريدة پومپيوس استقبال كرد.
فلاحان مصري، از ديرزماني، اين نكته را دريافتهاند كه هرچه طغيان نيل سودمند و نعمتخيز باشد، در عين آنكه سبب حاصلخيزي ميشود، ممكن است خرابي به بار آورد. به همين جهت است كه، از همان زمانهاي دور پيش از دورة تاريخ، در سراسر كشور ترعههايي كندهاند؛ چون موسم فيضان ميرسد، آب در اين ترعهها ميافتد. در وقت پايين رفتن نيل، آبي را كه در اين ترعهها جمع شده، به وسيلة سطلهايي كه بر كنار اهرمهاي بلندي بستهاند، بالا ميآورند و به مصرف زراعت ميرسانند؛ فلاح مصري هم اكنون، در ضمن اين كار، آوازهايي ميخواند كه از پنج هزار سال پيش نياكان او همان آوازها را به گوش نيل ميرسانيدهاند. اين فلاحان كه امروز ميبينيم، و آن اندازه گرفته به نظر ميرسند كه حتي در ضمن آواز خواندان هم تبسمي بر لبشان ديده نميشود، با اجداد خود، كه در طول پنجاه قرن گذشته بر كنارههاي نيل به سر ميبردند، تفاوت فراوان ندارند؛ اسبابي كه آب را بالا ميكشيده، و هنوز آن را ميبينيم، به اندازة اهرام مصر قدمت دارد؛ با وجود آنكه زبان عربي در سراسر مصر انتشار يافته است، هنوز يك ميليون از اين فلاحان با زباني سخن ميگويند كه با آن نوشتههايي بر آثار باستاني مصر نقش شده و برجاي مانده است.
در قسمت مجاور درياي مصر، و در هشتاد كيلومتري اسكندريه، محل شهر قديمي نوكراتيس است كه روزي شهر صنعتي بزرگي بوده و يونانيان در آن به سر ميبردهاند؛ در پنجاه كيلومتري خاور اين شهر محل قديمي سائيس است كه، پيش از آنكه به دست پارسيان و يونانيان بيفتد، تمدن مصري در آن حالت تجددي پيدا كرده بود. در فاصلة 200 كيلومتري جنوب اسكندريه شهر قاهره جاي دارد. اين شهر، شهر زيبايي است، ولي رنگ مصري خالص ندارد. نخستين بار آن را فاتحان مسلمان در سال 968 ميلادي بنا نهادند(قاهره را ابوالحسن جوهر (از بانيان دولت فاطميان در افريقاي شمالي و مصر) در 359 هجري قمري بنا نهاد)؛ پس از آن روحية شاد فرانسوي بر روحية اندوهناك عرب چيره شد و در كنار صحراي مجاور قاهرة قديم پاريسي ساختند كه، در برابر شهر قديم، اجنبي و غيرواقعي مينمايد. بايد از اين قسمت قاهره بگذرند و مصرباستاني را در نزديكي اهرام مشاهده كنند.
در ابتداي راه درازي كه مسافر را به اهرام ميرساند، اين اهرام بسيار كوچك مينمايد؛ شخص تازه وارد به خود ميگويد: آيا ما اينهمه رنج راه را برخود تحمل كرديم كه آثاري به اين كوچكي و ناچيزي را تماشا كنيم؟ ولي زماني نميگذرد كه حجم اهرام بزرگ ميشود، مثل آن است كه دستي آنها را در هوا بالا ميآورد. ناگهان به سرپيچي از راه ميرسيم و خود را در كنار صحرا مييابيم؛ اهرام مصر، برهنه و دور افتاده در ميان شنها، با اندام غولآساي خود به نظر ميرسد كه سر به آسمان پاك و درخشان مصر افراشته است.
آيا مصريان قديم چه اندازه ثروت و قدرت داشتهاند كه توانستهاند چنين بناهاي عظيمي را برپا دارند؟ با چه دانشي توانستهاند، در آغاز تاريخ، سنگهاي عظيمي را از فاصلهاي نزديك به هزار كيلومتر به پاي اهرام بياورند و پارهاي از آنها را، كه چندين تن وزن دارد، تا 150 متر از سطح زمين بالا بياورند و كار بگذارند؟ چگونه توانستهاند يكصدهزار بندهاي را كه در اين كار شركت داشتند، در مدت بيست سالي كه براي ساختن اهرام صرف شده، مزد يا لااقل خوراك بدهند؟ هرودوت نوشتههايي را كه بر روي يكي از اهرام بود خوانده و براي ما نقل كرده است، كه مطابق آن معلوم ميشود كارگران آن اهرام چه اندازه تربچه و سير و پياز مصرف كردهاند؛ تو گويي چنان بوده است كه اين گونه مسائل نيز از چيزهايي بوده است كه بايد حالت جاوداني پيدا كند. با وجود اطلاع يافتن بر اين جزئيات، هنگامي كه از اين نقطه دور ميشويم چندان شاد نيستيم؛ اين از آن جهت است كه در اين ضخامت و عظمت بنا نوعي توحش اوليه، و اگر دوسترداريد توحش زمان جديد را ملاحظه ميكنيم. حافظه و خيال بيننده است كه، چون با تاريخ درهم ميآميزد، براي اين بناها آن اندازه عظمت قائل ميشود؛ اين بناها به خودي خود، دليلي بر غرور باطل و مسخرهآميز است، چه هر يك گوري است كه با آن ميخواستهاند براي مردگان زندگي جاويد فراهم آورند. شايد عكسبرداري در مبالغهاي كه نسبت به عظمت اهرام شده بيتأثير نباشد، چه در عكس همهچيز، جز پليديها منعكس ميشود و منظرهاي از زمين و آسمان كه در عكس ميآيد برعظمت كار آدمي ميافزايد. به نظر من، غروب آفتاب بسيار باشكوهتر از اهرام مصر است.
منشأ علوم مصري - رياضيات- علم نجوم و تقويم
اغلب دانشمندان مصري از كاهنان بودند، چه دور از ناراحتيها و نگرانيهاي زندگي به سر ميبردند و، در معابد، از آسايش و راحت برخوردار ميشدند؛ به همين جهت است كه، با وجود پابند شدن به خرافات، همين كاهنانند كه علم مصري را پيريزي كردهاند. از اساطيري كه به وسيلة همين كاهنان انتشار يافته، چنان برميآيد كه علوم را 18000 سال قبل از ميلاد، تحوت، خداي حكمت مصر، در طول مدت حكمراني خود بر زمين كه مدت 3000 سال ادامه يافته، اختراع كرده است؛ قديمترين كتاب در هر علم، يكي از بيستهزار مجلد كتابي است كه اين خداي دانا تصنيف كرده است . (اين گفتة ايامبليخوس است (300 ميلادي). ولي منتحو، مورخ مصري (300 قم) اين عدد را دور از شأن آن خدا ميداند و عقيده دارد كه عدد كتابهاي تحوت سي و شش هزار مجلد است. يونانيان تحوت را محترم ميشمردند و او را هرمس تريسمگيستوس، يا «هرمس سه بار بزرگ»، ميناميدند؛ «هرمس» به معني عطارد است)؛ ما آن اندازه علم و اطلاع نداريم كه بتوانيم دربارة پيدايش علوم در مصر نظر قطعي ابراز داريم).
از همان آغاز تاريخ مدون مصر، علوم رياضي در آن سرزمين حالت پيشرفتهاي داشته؛ دليل اين مطلب آن است كه كشيدن نقشة اهرام و ساختن آنها محتاج اندازهگيري دقيقي بوده است كه جز با داشتن اطلاعات وسيع در رياضي ميسر نميشده. بستگي زندگي عمومي مردم مصر به بالا آمدن و فرونشستن آب نيل، مستلزم آن بوده است كه بتوانند اندازة بالا آمدن و پايين رفتن آب را اندازه بگيرند و حساب دقيق آن را داشته باشند. زمين پيمايان و نويسندگان، پيوسته، ناچار بودند كه زمينهايي را كه آب فرا ميگرفت، و حدود آن را محو ميكرد، اندازهگيري و پيمايش كنند و حدود جديد آنها را معين سازند؛ شك نيست كه همين اندازهگيري مبناي پيدايش علم هندسه بوده است؛ دليل آن اين است كه كلمة يوناني معرف علم هندسه به معني «پيمايش زمين» است. پيشينيان هم علم هندسه را از اختراع مصريان ميدانستهاند. يوسفوس چنان عقيده دارد كه ابراهيم خليل علم حساب را با خود از كلده (يعني بينالنهرين) به مصر آورده؛ بعيد نيست كه علم حساب و هنرهاي ديگري از «اوركلدانيان»، يا مركز ديگري از آسياي باختري، به مصر آمده باشد.
ارقامي كه براي نمايش اعداد به كار ميرفت دشوار و ماية ناراحتي بود- براي نماياندن عدد 1 خطي ميكشيدند، و براي 2 دو خط، و همين طور تا رقم 9 پيش ميرفتند، كه آن را با نه خط نمايش ميدادند... ده را با علامت خاصي نمايش ميدادند و 20 را با دوتا از همين علامت و... نود را با نه علامت 10 نشان ميدادند. براي 100 علامت تازهاي ميگذاشتند، و دوتا و سهتاي اين علامت 200 و 300 را نمايش ميداد، و تا 900 چنين بود؛ براي 1000 نيز علامت خاصي داشتند. هزارهزار، يا ميليون، را با صورت مردي نمايش ميدادند كه دستها را بر بالاي سر به هم ميكوبد، و شايد اين صورت نمايندة تعجب از آن بوده كه چگونه ممكن است عددي به اين بزرگي موجود باشد. مصريان سلسلة اعشاري را نميشناختند و صفر نداشتند، و هرگز در اين صدد برنيامدند كه تمام اعداد را با 10 رقم نمايش دهند؛ به همين جهت، براي نوشتن عدد999 بيست و هفت علامت براي ايشان لازم ميشد. كسرهاي متعارفي را كه صورت آنها هميشه مساوي واحد بود ميشناختند؛ براي نماياندن كسر 4/3 آن را بصورت 4/2+4/1 نمايش ميدادند. جدول ضرب و جدول تقسيم به اندازة اهرام مصر قدمت دارد؛ قديمترين رسالة رياضي كه در تاريخ شناخته شده، پاپيروسي است به نام پاپيروس احمس، كه تاريخ آن ميان دوهزار، و هزاروهفتصد قبل از ميلاد است، ولي در همان رساله به نوشتههاي رياضي ديگري اشاره ميشود كه پانصد سال برآن پيشي داشته است. در آن پاپيروس، با مثالهايي، راه اندازه گرفتن گنجايش انبار گندم يا مساحت مزرعه نشان داده شده و از معادلات جبري درجة اول سخن رفته است؛ علماي هندسة مصري تنها به اندازه گرفتن مساحت مربع و دايره و مكعب قناعت نداشتند، بلكه حجم استوانه و كره را نيز اندازه ميگرفتند، و براي نسبت محيط دايره به قطر آن، يعني عدد π (پي)، رقم 16/3 را به دست آورده بودند. فخر ما به اين است كه، در مدت چهارهزار سال، آن اندازه پيش رفتهايم كه از 16/3 به 1416/3 رسيدهايم.
دربارة فيزيك و شيمي مصري چيزي نميدانيم، و آنچه از علم نجوم در مصر قديم بر ما معلوم است، بسيار ناچيز است. چنان به نظر ميرسد كه رصدكنندگان ستارگان در معابد زمين را همچون صندوق مستطيلي تصور ميكردهاند كه در گوشههاي آن كوهها قرار داشته تا آسمان را بر بالاي خود نگاه دارد. هيچ اشارهاي به كسوف وخسوف در نوشتههاي آنان نيست، و در اين خصوص، به طور كلي، از معاصران خود در بينالنهرين عقبتر بودهاند. با وجود اين، آن اندازه اطلاع داشتند كه ميتوانستند روز بالا آمدن آب نيل را پيشگويي كنند و معابد خود را به نقطهاي كه خورشيد صبح روز اول انقلاب صيفي از آنجا طلوع ميكند بسازند. شايد چيزهايي ميدانستند و صلاح در آن نميديدند كه اين مطالب را در ميان مردمي كه خرافه پرستي آنان براي فرمانروايان گرانبهاترين سرمايه بود انتشار دهند؛ كاهنان اطلاعات نجومي خود را از علوم سري ميدانستند و نميخواستند راز آن بر تودة مردم كشف شود. قرنهاي متوالي، حركت سيارات و وضع آنها را در آسمان تحت نظر داشتند و ثبت ميكردند؛ به طوري كه جداول زيج ايشان چندهزار سال زمان را شامل ميشد. ستارگان ثابت را از سيارات تشخيص ميدادند. و در زيجهاي خود از ستارگان قدر پنجم ياد كردهاند (كه عملا با چشم غيرمسلح ديده نميشود) و، دربارة تأثير ستارگان در سرنوشت بشر چيزهايي نوشته و برجاي گذاشتهاند. با همين ملاحظات و مشاهدات است كه مصريان تقويم را وضع كردند؛ اين تقويم، بعدها، عنوان بزرگترين هدية مصربه نوع بشر را پيدا كرد.
در ابتدا، سال را به سه فصل چهارماهه قسمت ميكردند، كه فصل اول، فصل برآمدن و زياد شدن و فرو نشستن آب نيل است؛ فصل دوم فصل كشاورزي؛ و فصل سوم فصل درو. عدد روزهاي ماه در نزد ايشان سي روز و نيم است. لفظ نمايندة ماه، در لغت مصري، مانند زبان فارسي و انگليسي، از كلمة نمايندة قمر گرفته شده بود (ساعت آبي را مصريان از زمانهاي دور ميشناختهاند؛ به همين جهت اختراع آن را به تحوت، خداي همه هنرة خود، نسبت ميدادند. قديمترين ساعت موجود، كه به روزگار تحوطمس ميرسد، اكنون در موزة برلين است. اين ساعت به شكل قطعه چوبي است كه به شش قسمت تقسيم شده، و چوب ديگري، به شكل چليپا، به آن متصل است، و سر هر ساعت، قبل از ظهر يا بعد از ظهر، ساية آن بر يكي از تقسيمات ششگانه ميافتد و وقت را نشان ميدهد). در آخرماه دوازدهم سال، پنج روز بر عدد ايام ماه ميافزودند، تا سالي كه به حساب ميآوردند با طغيان نيل و جاي خورشيد در آسمان درست درآيد. روز اول سال را معمولا روزي ميگرفتند كه آب نيل به منتها حد بالا آمدن خود رسيده باشد، در آن روز، هنگام نخستين انتخاب روز اول سال، ستارة شعري (كه آن را سوئيس ميناميدند)، با خورشيد، هر دو در يك لحظه از افق طالع ميشدند. چون تقويم مصري سال را، به جاي 365 روز و ربع، 365 روز به حساب ميآورد، اختلاف ميان طلوع خورشيد و طلوع شعري، كه در آغاز كوچك و غيرقابل ملاحظه بود، بتدريج زياد ميشد و هرچهار سال به يك روز تمام ميرسيد. به اين جهت تقويم مصري با تقويم آسماني به اندازة شش ساعت اختلاف داشت؛ مصريان هرگز اين خطا را اصلاح نكردند، تا آنگاه كه منجمان يوناني اسكندريه، بنا به فرمان يوليوس سزار (46 قم)، به اصلاح آن پرداخته و، پس از هر چهار سال، يك روز بر عدد ايام سال افزودند، و اين همان است كه تقويم قيصري يا يولياني ناميده ميشود. پس از آن، در زمان پاپ گرگوريوس سيزدهم (1582) اصلاح ديگري شد و روز كبيسة اضافي سال را (كه بيست و نهم فوريه است) از هر سال نمايندة قرن كاملي كه بر 400 قابل قسمت نباشد حذف كردند؛ و اين همان «تقويم گرگوري»است كه اكنون در كار است (اصلاح ديگري به دست خيام و همكاران او صورت گرفته و تقويم جلالي را از تقويم گرگوري به حقيقت نزديكتر ساخته است).
1-6 بابل
رياضيات - نجوم - تقويم - جغرافيا
بابليان مردمي تجارت پيشه بودند؛ به همين جهت اميد كاميابي در علم براي ايشان بيش از كاميابي در هنر بود. از بازرگاني رياضيات پيدا شد، و علم رياضي، به كمك دين، اسباب پيدايش علم نجوم را فراهم آورد. كاهنان بينالنهرين، با وظايفي كه بر عهده داشتند، از قبيل قضاوت، ادارة امور مردم، تأمين وسايل مالي كشاورزي و صناعت، غيبگويي، كارشناسي در مشاهدة ستارگان و احشاي جانوران، بيآنكه خود آگاه باشند، شالودة علومي را ريختند كه بعدها به دست يونانيان، تا مدتي سبب آن بود كه دين را از تخت پيشوايي و تسلط بر امور جهان فرود آورد.
1-6-1 پیدایش اخترشناسی، پیدایش حساب
تمدن های بابلي و مصری از جهت های بسیاری به هم می مانند. شاید این دو از تمدن شرقی مشترکی سرچشمه گرفته باشند. در هر دو تمدن، علم در انحصار طبقه روحانی کاملاً سازمان یافته ای قرار داشت و دانشی عملی و روزمره به شمار می آمد. انگیزه این علوم نه ارضای علاقه و کنجکاوی، بلکه رفع نیازهای روزمره و به دست آوردن بهره مادی بود. البته در آن دوره مشاهده های منظم فراوانی انجام می گرفت، نتیجه مشاهده ها ثبت و ضبط می شود و بر پایه بعضی از آنها تعمیم های تجربی صورت می گرفت. همه این کارها، به معنای واقعی کلمه، علمی بود. اما ثبت و ضبط دقیق واقعیت تنها جنبه ای از علم است. در آن دوره در پی یافتن دلیل و علت، یا ابداع نظریه های یگانه ساز نبودند. با وصف این، پیشینه هایی که از روزگار باستان بر جای ماند، در نزد دانشمندانی که در دوره های متأخرتر روزگار باستان می زیستند و قوه تخیل قویتری داشتند، مغتنم شمرده شد و بعضی از این دانشمندان از راه تماس با آن پیشینه ها از راه دانش بابلی و مصری الهام گرفتند. در هر حال، نباید فعالیت های کاهنان را به سبب کمی و کاستی هایش به دیده تحقیر نگریست. از پیشروان انتظار پختگی و کمال داشتن، انتظاری بیجاست.
پیدایش زودرس اخترشناسی نباید مایه شگفتی شود. آسمان همواره بر فراز سر ماست و همیشه هم شگفتی آور است. نظم حرکات اختران نکته ای نیست که از دیده ها پنهان بماند. این نظم آدمی را توانا می سازد تا به اندازه گیری زمان و تدوین تقدیم، که از لوازم ذات تمدناند، بپردازد. نظم آسمان نیز به کسانی که به دقت در آن مطالعه کنند، قدرت پیشگویی رویدادهای آسمانی را می بخشد. رویدادهای آسمانی، همه سال با رویدادهای زمینی خاصی مانند فصل خرمن یا طغیان رود نیل، که در زندگی روزمره مردم اهمیت فراوانی داشته اند، همزمان بوده است. بنابراین، طبیعی بود تصور شود که اختران می توانند بر نظام امور دنیای خاکی تأثیر بگذارند و کسانی که حرکت های خورشید، ماه و سیارگان را پیش بینی می کنند، می توانند از عهده پیشگویی اموری که با زندگی انسان پیوند نزدیکتری دارد برآیند. از این رو، فرصت مغتنمی به دست طبقه روحانی ریشه دار افتاده بود تا پیشینه های اخترشناسی را با دقت و در پنهان نگاه دارند و برای افزایش قدرت و نفوذ خود، اعتقاد مردم را به اخترگویی راسخ کنند. اخترگویان چیره دست در دربار شاهان به منصب های عالی می رسیدند و طبیعی بود که اخترگویان در پی چنین منصب هایی بوده باشند. اما خطرهای این پیشه کمتر از امتیازهای آن نبوده است.
انسان ابتدایی اختران و به ویژه خورشید را که از پدیده های طبیعی هستند، می پرستید. به همین سبب اخترشناسی کاربرد دینی داشت. همچنان که کاربرد این علم در ساختمان پرستشگاه ها و ساختمان های دیگری که رنگ مذهبی داشتند، مانند هرم بزرگ جیزه، دیده می شود. سرانجام باید به پیوند اخترشناسی با دریانوردی اشاره کنیم. فنیقیها که بازرگانان دریانورد بزرگی بودند، به این موضوع توجه خاصی نشان داده اند.
علم نجوم، علم مختص بابليان بود، و در تمام عالم قديم به آن اشتهار داشتند. در اين مورد نيز بايد گفت كه سحر و جادو منشأ پيدايش اين علم بوده است. بابليان از آن جهت در ستارگان مطالعه نميكردند كه نقشههايي براي خط سير كاروانها و كشتيها رسم كنند، بلكه بيشتر مطالعات نجومي براي آن بود كه از آيندة مردم و سرنوشت ايشان آگاه شوند؛ به همين جهت آنان را، پيش از آنكه منجم بناميم، بايد عالم به علم احكام نجوم بدانيم. هر ستاره، در نظر آنان، خدايي بود كه دست در كار مردم داشت و تدبير امور بيتأثير آن صورت نميپذيرفت: مشتري مردوك بود و عطارد نبو و مريخ نرگال و خورشيد شمش؛ ماه سين بود و زحل نينيب و زهره عشتر. هر حركت ستارهاي دلالت بر آن داشت كه حادثهاي بر زمين پيش آمده، يا پيشامدي در آينده به وقوع خواهد پيوست: مثلا اگر ماه پايين بود، دلالت بر آن ميكرد كه ملت دوري به فرمان پادشاه در خواهد آمد؛ اگر شكل هلال به خود ميگرفت، علامت آن بود كه پادشاه بر دشمنان خويش پيروز خواهد شد. كوششهايي كه به مصرف بيرون آوردن علم آينده و مغيبات از حركت ستارگان به مصرف ميرسيد، براي بابليان عنوان شهوت و هوسي را پيدا كرده بود؛ كاهنان كارشناس در اين مطالب ميتوانستند از اين راه منافع سرشاري از شاهان و مردم، هر دو، به چنگ آورند. بعضي از اين كاهنان در كار خود سخت مطالعه و دقت به خرج ميدادند و، با كمال اشتياق و جد، مجلدات كتب احكام نجوم را كه بنا بر روايات متواتر از دوران سلطنت سارگن، شاه اكد، بر جاي مانده بود، بررسي و موشكافي ميكردند. منجمان واقعي از حقهبازاني شكايت داشتند كه در كوچه و بازار ميگشتند و، در برابر گرفتن پول، طالع مردم را ميخواندند و چگونگي وضع هواي يك سال بعد را، برسان تقويمهايي كه همين روزها ميان ما ديده ميشود، خبر ميدادند و اين اطلاعاتشان مبتني بر خواندن كتب احكام نجوم نبود.
علم نجوم و هيئت، آهسته آهسته، از اين رصدهاي فلكي و نقشههاي نجوميي كه براي پيبردن به احكام نجوم و خبر دادن از غيب صورت ميگرفت به وجود آمد. بابليان در 2000 قم توانستند مقارنة غروب و طلوع ستارة زهره را با غروب و طلوع خورشيد ثبت كنند و موضع ستارگان مختلف را در آسمان معين سازند و كم كم نقشة آسمان را بردارند. هجوم كاسيها بر اين سرزمين موجب آن شد كه پيشرفت علمي براي مدت هزار سال متوقف بماند. در زمان بختنصر، دوباره به كار برخاستند و كاهنان دانشمند نقشة مدار خورشيد و ماه را رسم كردند؛ به اقتران اين دو و خسوف و كسوف متوجه شدند؛ خط سير سيارات را به دست آوردند؛ براي نخستين بار به اختلاف ميان دو نوع ستارة ثابت و سيار پي بردند ( در نظر بابليان، اختلاف سياره با ستارة ثابت در اين بود كه سيارات حركت ظاهري يا «سرگرداني» قابل ملاحظهاي در آسمان دارند. در نجوم جديد، سياره عبارت از جرمي فلكي است كه بر گرد خورشيد دوران ميكند).
تاريخ دو انقلاب صيفي و شتوي و دو اعتدال ربيعي و خريفي را منجمان بابلي تعيين كردند و، با پيروي از روش سومريان، دايرة فلكالبروج (يعني مدار زمين بر گرد خورشيد) را به برجهاي دوازدهگانه منقسم ساختند؛ پس از تقسيم دايره به 360 درجه، درجه را به 60 ثانيه تقسيم كردند؛ زمان را با سرعت آبي و شاخص آفتابي اندازه ميگرفتند، و چنانكه به نظر ميرسد، نه تنها به تكميل اين دو اسباب پرداختند، بلكه اساساً اختراع آنها از مردم بابل است.
سال را به دوازده ماه قمري تقسيم ميكردند، كه شش ماه از آن، هر يك، سي روز داشت و شش ماه ديگر، هر يك، بيستونه روز؛ چون مجموع روزهاي سال به اين ترتيب 354 روز ميشد، براي هماهنگ ساختن سال با فصول، ماه سيزدهمي بر آن ميافزودند. براي آنكه عدد هفتههاي ماه با صور مختلف ماه آسمان مطابق درآيد، هر ماه را به چهار هفته تقسيم ميكردند؛ يك وقت نيز، به جهت آنكه تقويم سادهتري داشته باشند، براي هر ماه پنج هفتة شش روزي قايل شدند، ولي بعدها معلوم شد كه صور مختلف آسمان بيشتر از قراردادهاي بشري نافذ است. به همين جهت، تقسيم ماه به همان صورت اول چهار هفتهاي باقي ماند. مدت شبانروز را مثل ما از نصف شب تا نصف شب پس از آن حساب نميكردند، بلكه از طلوع ماه در يك شب تا طلوع آن در شب بعد محسوب ميداشتند؛ شبانروز را به 12 ساعت سي دقيقهاي بخش ميكردند؛ به اين ترتيب معلوم ميشود كه دقيقة زماني بابلي داراي اين خاصيت بوده است كه زماني مساوي چهار برابر اندازة اسمي آن را شامل ميشده. اينكه ماه خود را به چهار هفته، و صفحة ساعت خود را به دوازده قسمت (به جاي بيستوچهار قسمت)، و ساعت را به شصت دقيقه، و دقيقه را به شصت ثانيه تقسيم ميكنيم، بيشك از آثار بابلي است كه از آن زمان تا روزگار ما بر جاي مانده است ( بابليان، پس از كشيدن نقشة آسمان، به ترسيم نقشة زمين پرداختند. كهنهترين نقشة جغرافيايي كه ميشناسيم نقشهاي است كه كاهنان بابلي براي شهرها و راهنماي امپراطوري بختنصر ترسيم كردهاند. كساني كه در ويرانههاي گاسور (واقع در حدود سيصد و بيست كيلومتري شمال بابل) مشغول كاوش بودند، لوحي گلي به دست آوردند كه تاريخ 1600 قم دارد و، در وسعت نزديك شش سانتيمتر مربع، بر روي آن نقشة استان شط - ازله رسم شده؛ در آن نقشه كوهها را با خطوط گرد و آبها را با خطوط مورب و رودخانهها را با خطوط متوازي نمايش دادهاند. بر روي آن نام بعضي از شهرها نوشته شده و جهت شمال را در حاشية آن با علامتي مشخص كردهاند.).
1-6-2 صورت های فلکی، اخترشناسی بابلی، دوره ساروس
نجوم (يا به سخني درستتر، تنجيم) بابلي بينهايت قديمي است و به احتمال بسيار زياد سرچشمهٴ نجوم اروپايي بوده. اشارات مكرر به معارف ((كلداني)) در آثار تنجيم اروپايي، حتي امروزه، گواه منشأ بابلي آن است. هفت روز هفته، دوازده جفت ساعت شبانهروز، و تقسيمات شصت شصتي زوايا مدارك گوياي ديگري است. پيش از آغاز هزارهٴ سوم، بابليان تشريق و تغريب ) تشريق در اصطلاح هيئت قديم، اولين طلوع مجدد ساليانهٴ يك ستاره است در مشرق، درست پيش از طلوع آفتاب پس از دورهاي كه ستاره، به سبب نزديكي به خورشيد، ناپديد بوده است. در مقابل آن، تغريب است كه اولين طلوع مغربي ستاره ميباشد) سيارهٴ زهره را ثبت كرده بودند.
همچنين قطعاتي از متن قديمي ديگري در دست است كه نشان ميدهد آنان سعي كرده اند موضع ستارگان را تعيين كنند. با اين حال، اين رصدها بسيار سطحي و خام صورت گرفته بود. از اين رو نجوم قديم بابلي بسيار ابتدايي بود، و تا سدهٴ ششم ق م در آن هيچ نشانهاي از مطالعهاي علميتر ديده نميشود، و حتي نجوم بابلي در دورهٴ جديد، هنوز كاملاً تجربي بود و مقاصد ماوراء طبيعي و سحري بر آن يكسره غالب گشته بود. بابليان، بسياري از رصدهاي خود را براي يونانيان به ارث گذاشتند، ولي علم نجوم، اساساً، و تقريباً بهطور كامل، مخلوق يونانيان بود.
دراينجا لازم است چند کلمه ای در باب منظر کلی آسمان بازگوییم. به ظاهر و به نظر ما، بیشتر ستارگان (اختران ثابت) نسبت به یکدیگر تغییر نمی کنند. ستارگان صورت های تغییر ناپذیری را در آسمان پدید می آورند. بر صورت های مشخص این ستارگان که صورت های فلکی نام دارند، بابلیها نام هایی گذاشته بودند. تقسیمات بابلی ها از ستارگان نیمکره شمالی به تقسیمات کنونی ما از صورت های فلکی شباهت داشت.
ظاهراً صورت های فلکی حول نقطه ای که قطب فلکی فرض می شود، دایره وار می چرخند. دورهای کامل صورت هایی را که به قطب فلکی نزدیکند، می توان دید. صورت هایی که از آن قطب دورند، گاه در پایین افق از دیده پنهان می مانند؛ اما فرض بر این است که این صورت ها دور از چشم ما به حرکت دایره وار خود ادامه می دهند. زمانی را که هر صورت فلکی صرف یک چرخش کامل می کند، شبانه روز نجومی می گویند. قطب فلکی با ستاره قطبی polaris درخشان که از پیوندش با صورت فلکی تابناک خرس بزرگ (دب اکبر) به آسانی باز شناخته می شود، به خوبی مشخص می گردد.
بابلیها منطقه البروج را رصد کرده اند و آن را به 12 صورت فلکی تقسیم کرده اند و بر هر یک نامی گذارده اند. نام ها و نشانه های اخترگویانه که هم اکنون به کار می رود، عبارتند از: حَمَل، ثَور، جوزا II، سرطان، اَسَد، سنبله، میزان، عَقرَب، قُوس، جَدی، دَلو، حوت، این تقسیم از منطقه البروج، راهنمای ما در تقسیم سال به دوازده ماه بوده است.
در حرکت ظاهری خورشید ویژگی دیگری هست که به سبب پیوند آن با فصل های سال قابل توجه است. به ظاهر هر یک از ستارگان (مثلاً نسر واقع) Vega در دایره ای به حول قطب فلکی می گردد. شعاع آن دایره در سراسر سال ثابت است.
اگر م را مرکز دایره، ن را نسر واقع و ش را شخص رصد کننده زمین فرض کنیم، زاویه م ن ش همیشه ثابت است. این زاویه، فاصله قطبی نسر واقع نامیده می شود و نشانه بلندترین نقطه ای است که نسر واقع بر فراز افق به آن می رسد. حال آنکه، فاصله قطبی خورشید در طول سال ثابت نیست، بلکه از حدود 5/66 درجه نیمه تابستان تا حدود 5/13 درجه در نیمه زمستان نوسان دارد. فاصله های قطبی صورت های فلکی منطقه البروج ظاهراً می بایست نوسانی بین این دو حد داشته باشند. سرطان از همه به قطب نزدیکتر و جدی از همه به قطب دورتر است. خورشید در نیمه تابستان از برج سرطان و در نیمه زمستان از برج جدی می گذرد. در نیمه تابستان خورشید مستقیماً از فراز مدار رأس سرطانTropic of Cancer عبور می کند و مدار دیگری هم هست که به همین دلیل، مدار رأس جدیTropic of Capricorn نامیده می شود. حرکت های ظاهری ماه و سیارگان به نسبت ستارگان بسیار پیچیده تر است. بابلیها و مصری ها پیشینه های این حرکات را نگاه می داشتند، اما برای تعیین آن کوششی به کار نمی بستند. آنها توانایی تبیین اهله ماه را هم نداشتند. اما بابلیها در پیش بینی نسبتاً دقیق گرفت های خورشید و ماه، موفقیت هایی به چنگ آوردند. خورشيد گرفتگي (کسوف) هنگامی روی می دهد که ماه میان خورشید و زمین حایل شود؛ ماه گرفتگي (خسوف) آن گاه رخ می دهد که زمین میان خورشید و ماه قرار گیرد. اگر سه جرم آسمانی در یک سطح مستوی با هم حرکت می کردند، در هر ماه قمری یک خور گرفت و یک مه گرفت روی می داد. اما چون این جرم ها در یک سطح مستوی حرکت نمی کنند، تناوب گرفت ها کمتر و پراکندگی زمانی آنها پیچیده تر است. در واقع گرفت ها دوره ای دارند که با تغییری اندک در فاصله هر 233 ماه قمری تکرار می شوند. این دوره را ساروس می نامند. چنانچه پیشینه های منظمی که برای مدتی دراز نگاه داشته شده باشند بررسی شوند، دوره های ساروس آنها دیده خواهد شد. در هر حال، این کشف قابل توجه است و ارزش مشاهدات پیگیر و تفصیلی برای علم را نشان می دهد. با چنین مشاهداتی ممکن است قانون کلی ارزشمندی به دست آید. شاید چون از دیرباز به خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي پی برده اند، وحشت های خرافی که با دیدن ستاره های دنباله دارComets در مردم پیدا می شود، با گرفت ها پیدا نمی شود. خور گرفت ذاتاً پر تأثیرتر از ستاره دنباله دار است، اما پدیده ای که پیش بینی پذیر نباشد، همواره بیش از پدیده ای پیش بینی پذیر مایه وحشت است، و ستاره های دنبالهدار تا پایان سده هفدهم پیش بینی پذیر نبودند.
یافتن دلایل پیشرفت ریاضیات آسان است. لازمه رصد کردن آسمان محاسبه زاویه هاست و نتیجه این نوع محاسبات به زبان عدد بیان می شود. بنابراین هندسه و حساب همراهان لازم اخترشناسی هستند. اندکی آگاهی از حساب برای کسب و کار کافی است، اما برای مساحان و بنایان دانستن هندسه ضروری است. مصریها هر سال با مشکل مساحی زمین هایشان روبرو بودند. طغیان رود نیل مرزها را می شست و تعیین دوباره مرزها کار آسانی نبود. معنای اصلی هندسه «اندازه گیری» است.
بابلیها و فنیقیها که روابط بازرگانی نزدیکی با هم داشتند، در علم حساب از مصریها پیش افتاده بودند. حساب مصری از اهمیت خاصی برخوردار نیست، اما حساب بابلی مهم است. روش عددنویسی در حساب بابلی، به روشی که ما اینک به کار می بریم، همانندی نزدیک داشت؛ جز آنکه آن شصت شصت می شمردند. نشانه هایی را که ما به کار می بریم، مسلمانان از هندیان اقتباس کرده اند. اما ممکن است اندیشه اصلی را هندیان از بابلیها گرفته باشند. در هر حال، ما مدیون بابلیهایی هستیم که یکی از مهمترین ابتکارهای تاریخ ریاضیات از آن ایشان است. اهمیت این ابتکار در تاریخ علم آن قدر هست که کمی به آن بپردازیم.
براي نماياندن اعداد، سه رقم بيشتر به كار نميرفت: يكي رقم نمايندة واحد بود كه، تا عدد 9 ، نه بار تكرار ميشد؛ ديگر رقم نمايندة ده بود كه تا 90 نه بار آن را تكرار ميكردند؛ رقم سوم نمايندة 100 بود. امر حساب كردن را با تهية جدولهايي كه علاوه بر ضرب و تقسيم، نصف و ربع و ثلث و مربع و مكعب اعداد اساسي در آن ثبت شده بود، آسان كرده بودند.
در نظام بابلی، یکان ها را با نماد / و 10 را با نماد > نشان می دادند. نماد > نمایش دو دست باز شده بود. برای مثال، عدد 3 را به صورت /// و عدد 22 را به شکل ">> نشان می دادند. تا اینجا هیچ نکته فوق العاده ای نیست، اما نکته مهم در این است که نظام بابلی تابع وضع و مقام بود؛ به این معنی که یک نماد بر حسب مواضعی که پیدا می کرد، عددهای گوناگونی را نشان می داد. ! وقتی ما می نویسیم 265، معنی آن: 5+10×6+102×2 است، حال آنکه هنگامی که بابلیها می نوشتند ///// ////// 11، مرادشان: 5+60×6+ 2 60×2، یعنی 7565 بود. اگر بابلیها می خواستند عدد 39792 را بنویسند، آن را به صورت 12+60×3+3600×11 در نظر می گرفتند آن را با نماد > "' > نشان می دادند. آنها هم مانند ما نظام شمارشی را برای نشان دادن اعداد کسری گسترش داده بودند و نشانه ∑ را برای ممیزی که ما در اعشار به کار می بریم، به کار می برند. ما برای نشان دادن می نویسیم: 65/2 و آنها نماد ///// ////// ∑ // را برای بیان به کار می بردند. تقسیم درجات زاویه به حسب دقیقه و ثانیه و تقسیم ساعت در نظام شمارشی ما، بازمانده گویایی از نظام شمارشی شصتگانی بابلی است.
فایده های نظام موضعی این است که: (1) اعداد را هر اندازه که بزرگ باشند، می توان با ارقام محدودی نشان داد؛ (2) این نظام روش های مکانیکی محاسبه را ممکن می سازد. می توان به جای کار پر زحمت حساب با چتکه، محاسبه را به کمک قلم و کاغذ به سرعت انجام داد؛ (3) با این نظام فوراً می توان دریافت که از دو عدد مفروض کدام یک بزرگتر است. ارزش عددنویسی مناسب در حساب را نباید گزافه آمیز خواند. اگر شیوه عددنویسی هندی - عربی نمی بود، جنبه عددی - نه جنبه هندسی - ریاضیات هرگز به این پایه پیشرفت نمی کرد. یونانیان استعداد نمایانی در ریاضیات داشتند. اما عقب ماندگی حساب و رشد شگفتی آور هندسه یونانی را باید با هم سنجید تا دریافت نشانه گذاری نامناسب چگونه راه پیشرفت ریاضیات را سد می کند. شگفتی آور است که چرا یونانیان روشی که با روش عددنویسی ما همانند باشد، ابداع نکرده اند. اگر چنین روشی را ابتکار می کردند، شاید هندسه تحلیلی و حساب دیفرانسیل و انتگرال 2000 سال پیش از این و در اسکندریه ابداع می شد.
1-6-3 پیدایش هندسه
هندسه مصری و بابلی دانش مدونی نبود، بلکه تنها مجموعه ای از دستور عمل هایی بود که برای اندازه گیری و مساحی زمین به کار می رفت. جز پزشکی و جراحی، هندسه تنها دانشی بود که مصری ها در آن از بابلیها پیش افتاده بودند. با وصف این، دانش هندسی هر دو قوم خام و آشفته بود. برای مثال، بابلیها می پنداشتند که محیط دایره سه برابر قطر آن است و در این باب با قوم یهود اتفاق نظر داشتند. البته رقم درست، 1416/3 است. این مردم دیر زمانی پیش از فیثاغورس (پیتاگوراس) از قضیه مشهور مربع اضلاع مثلث قائم الزاویه آگاهی داشتند، اما راه اثبات آن را نمی دانستند. مصری ها با استفاده از عکس این قضیه، در مورد مثلث قائم الزاویه ای که اضلاع آن به نسبت 3:4:5 بود می توانستند زاویه قائمه را روی زمین بسازند. آنها رشته طنابی را به همین نسبت ها در نظر می گرفتند و هر قسمت را با گره نشان می کردند و طناب را به شکل مثلث در می آوردند. زاویه ای که مقابل بلندترین ضلع قرار می گرفت. زاویه o90 بود. از این گذشته، آنها می توانستند مساحت مثلث و مستطیل را محاسبه کنند. تعجب نکنیم که مصری ها چگونه حجم هرم را محاسبه می کرده اند. ساختمان هرم های بزرگ، دستاوردی بی مانند است. قرار دادن گران سنگ ها، که با دقت بسیار در هم جفت شده اند، به گونه ای که زاویه میل وجوه شیبدار هرم یکسان و یکنواخت باشد، به مهارت زیادی در هندسه فضایی عملی نیاز داشت. همین طور ترسیم مربع قاعده هرم بر زمین، به طرزی که امتداد اضلاع دقیقاً در راستای شمال به جنوب و مشرق به مغرب قرار گیرد، به مهارت فراوان احتیاج داشت. بعضی از سنگ های اهرام مصر بیش از 50 تن وزن دارند. با این وصف، جای دادن سنگ ها حتی با نیروی بی پایان کار بردگان، شاهکار بی مانند مهندسی است. از دیگر دستاوردهای جاودان مصریها در مهندسی، ساختمان آبراهه ای است که رود نیل را به دریای سرخ (بحر احمر) پیوند داده است.
رياضيدانان بابلي اساس كار خود را تقسيم دايره به 360 درجه و تقسيم سال به 360 روز قرار داده بودند. بر روي اين، دستگاه شمار ستيني (شصتي) پيدا شد كه حساب را بر پاية شصت قرار ميداد، و اين خود مبناي دستگاه شمار اثنيعشر (دوازدهي) است كه بعدها روي كار آمد و عدد دوازده شالودة شمار شد. هندسه در نزد آنان به آن حد رسيد كه ميتوانستند مساحت اشكال غير منظم و پيچيده را اندازه بگيرند. عددي كه بابليان براي پي (يعني نسبت محيط دايره به قطر آن) به حساب ميآوردند، عدد 3 بود؛ البته اين اندازه تقريب، براي ملت منجمي چون بابليان، شايسته بنظر نميرسد.
1-7 آشور
صنعت و بازرگاني- ازدواج و اخلاق- مذهب و علم- متون و كتابخانهها- عاليترين نمونة مرد كامل در نظر آشوريان
زندگي اقتصادي مردم آشور با مردم بابل تفاوت فراواني نداشته، چه ساكنان اين دو ناحيه، درواقع، ساكنان شمال و جنوب فرهنگ و تمدن واحدي بودهاند. مهمترين اختلاف آشور و بابل در آن است كه مردم بابل بيشتر به بازرگاني اشتغال داشتند، و آشوريان بيشتر به كار كشاورزي ميپرداختند؛ ثروتمندان بابلي غالباً تاجر بودند، ولي اكثر ثروتمندان آشوري صاحبان املاك بزرگ بودند و شخصاً ادارة زمينهاي وسيع خود را برعهده ميگرفتند و، مانند روميان كه پس از ايشان آمدند، به كساني كه از راه ارزان خريدن و گران فروختن ثروتمند ميشوند به چشم حقارت مينگريستند. دو نهر دجله و فرات بر زمينهاي هر دو كشور جاري بود و خوراك مردم از آنها به دست ميآمد؛ سدبندي و ترعهسازي، براي نگاهداري زيادي آب و تقسيم آن، و همچنين شادوفهايي كه با آن آب را از نهرها بالا ميآوردند، در هردو جا به يك شكل بود؛ در شمال و جنوب محصولات مشابهي، مانند گندم و جو و ارزن و كنجد كشت و زرع ميشد. در شهرهاي هردو ناحيه فعاليتهاي صنعتي با يكديگر شباهت داشت؛ در هردو كشور ترتيب واحدي براي وزن كردن وكيل كردن و سنجيدن كالاهايي كه با يكديگر مبادله ميشد به كار ميرفت؛ اگر چه نينوا، و شهرهاي بزرگ ديگر آشور، به اندازهاي در شمال واقع شده بود كه نميتوانست عنوان مركز بزرگ بازرگاني پيدا كند، ثروتهاي هنگفتي كه سلاطين آشور به اين شهرها ميآوردند سبب آن بود كه جريان امور بازرگاني و صنعتي در آنها رونقي داشته باشد. فلزات از داخل كشور استخراج ميشد، يا آنها را از خارج به مقدار زياد وارد ميكردند؛ در حوالي سال 700 قم، آهن، به جاي مفرغ عنوان فلز اساسي در صناعت و ساختن ساز و برگ جنگي آشور را پيدا كرد. گداختن فلزات و ساختن شيشه و رنگ كردن پارچه و لعاب دادن سفال در آشور رايج بود؛ آراستن و پيراستن خانههاي آشوري به صورتي بود كه خانههاي اروپا، پيش از انقلاب صنعتي، چنان صورتي را داشت. در زمان سناخريب آبراههاي بر روي پايههايي ساختند كه آب را از پنجاه كيلومتري به شهر نينوا ميرساند- بتازگي در حدود سيصد متر از اين آبراههها را از زير خاك بيرون آوردهاند- و اين قديميترين آبراهة پايهداري است كه تاكنون شناخته شده. بانكهاي خصوصي به بازرگانان و صاحبان صنايع وام ميدادند و، در مقابل، سودي معادل 025/0 ميگرفتند. سرب و مس و نقره و طلا عنوان پول و وسيلة مبادلة اجناس را داشت؛ در حوالي 700 قم، سناخريب سكههايي از نقره ضرب كرد كه ارزش هر يك نيم «شكل» (شاقل) بود؛ اين قديميترين مسكوك رسميي است كه تاريخ از آن به ما آگاهي داده است.
پزشكي آشوري همان پزشكي بابلي است و چيزي بر آن افزوده نشده؛علم نجوم آشوري جز احكام نجوم بابلي چيز ديگري نيست، و بزرگترين منظوري كه در خواندن علم نجوم داشتهاند همان پيشگويي و خبرگرفتن از غيب بوده است. هيچ سند و مدركي به دست نيامده كه مردم آشور در مباحث فلسفي وارد شده باشند، نيز دليلي در دست نيست كه آن مردم، در انديشة تفسير جهان، از راهي جز راه دين، افتاده باشند. علماي لغت آشور فهرستي از نامهاي گياهان مرتب كردهاند؛ شايد تهية اين فهرست براي آن بوده است كه از آن در صناعت پزشكي استفاده كنند، و بايد گفت از اين راه سهمي در پيشرفت علم گياهشناسي دارند. نويسندگان ديگر فهرستهايي ترتيب دادهاند كه تقريباً شامل هرچه بر روي زمين بوده ميشد، و اين فهرستنويسي مورداستفادة علماي طبيعي قديم يونان قرار گرفته است. بسياري از آن لغات، به ميانجيگري زبان يوناني، وارد زبانهاي اروپايي شده و هماكنون وجود دارد؛ از آن قبيل است كلمههاي hangar (= انبار مسقف بيديوار)، gypsum (= گچ)، camel (= شتر)، plinth (= ازارة ديوار)، shekel(= شاقل، واحد وزن، مثقال)، rose (= گل سرخ)، ammonia (= امونياك)،jasper (= يشم)، cane (= نيشكر)، cherry (= گيلاس)، laudanum (=لودانوم)، naphtha (= نفت)، sesame (= كنجد و به عربي: سمسم)، hyssop (= زوفا)، myrrh (= مر).
الواحي كه مشتمل بر كارهاي شاهان است، گرچه از لحاظ اينكه همه شرح خونريزي و آدمكشي است ماية ناراحتي و ملالت خاطر خواننده ميشود، اين مزيت را دارد كه قديميترين تاريخ نوشته را در پيش چشم ما ميگذارد. از اين الواح، آنچه مربوط به اوايل تاريخ آشور است، تنها به شرح پيروزيهاي شاهان ميپردازد و هيچ گاه از شكستي در آنها سخن نميرود. الواح مربوط به سالهاي بعد رنگ ادبي دارد و حوادث مهم زمان هر شاهي را به صورت جالب توجهي وصف ميكند. مهمترين چيزي كه نام آشور را در تاريخ تمدن جاوداني ساخته كتابخانههاي آن است. كتابخانة آسوربانيپال سيهزار لوحة طبقهبندي شده و فهرستدار دارد، و به هر لوحه برچسبي متصل است كه بآساني ميتوان آن را شناخت. بر بسياري از لوحها اين عبارت، كه از علامات خاص سلطنتي است، ديده ميشود: «هركس اين لوح را از جاي خودنقل مكان دهد، به لعنت آشور و بليت گرفتار شود... و نام او و نام فرزندانش را از صحنة روزگار محو كنند». بيشتر اين لوحها از نسخههاي قديميتري استنساخ شده، كه تاريخ آنها معين نيست و پيوسته اشكال قديميتر آنها در ضمن اكتشافات به دست ميآيد؛ قصد آسوربانيپال، بنا بر اظهار خود وي، آن بوده است كه ادبيات بابلي را از خطر فراموشي محفوظ نگاه دارد، ولي عدة كمي از الواح را ميتوان در جزو ادبيات قرار داد؛ بيشتر اين الواح عبارت است از گزارشهاي رسمي و ارصاد نجومي، كه به منظور احكام نجوم و تعيين طالع و فال بد و خوب زدن صورت گرفته؛ و دستورها و نسخههاي پزشكي؛ و گزارشهاي سحري و تعاويذ و سرودها و اوراد ديني؛ و سلسله نسب شاهان و خدايان.
1-8 پارس
پزشكي- خرده هنرها- گور كوروش و گور داريوش- كاخ پرسپوليس- نقش ديواري تيراندازان- ارزيابي هنر پارسي
چنان به نظر ميرسد كه پارسيان، جز هنر زندگي، هيچ هنري به فرزندان خود نميآموختهاند. ادبيات در نظر ايشان همچون تجملي بود كه به آن كمتر نيازمند بودند، و علوم را همچون كالاهايي ميدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكانپذير بود؛ گرچه تمايلي به شعر و افسانههاي خيالي داشتند، اين كار را بر عهدة مزدوران و طبقات پست اجتماع ميگذاشتند، و لذت سخنگفتن و نكتهپردازي و لطيفهگويي در گفتو شنيد را برتر از لذت خاموشي و تنهايي و مطالعه و خواندن كتاب ميشمردند. شعر را، بيش از آنكه از روي نوشته بخوانند، از راه آوازخواني ميشنيدند؛ با مردن خنياگران، شعر نيز از ميان رفت.
پزشكي در ابتدا وظيفة كاهنان بود؛ آنان چنين ميپنداشتند كه شيطان 99,999 بيماري آفريده، و هر يك از آنها را بايد به وسيلة مخلوطي از سحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجة بيماران، توجه به ادعيه و اوراد بيش از توجه به دارو بود، به اين اعتبار كه تعويذ و ورد، اگر سود نداشته باشد، بيزيان است و مريض را نميكشد، و دربارة داروها نميتوان چنين گفت. باوجود اين، در آن هنگام كه ثروت پارس زياد شد، فن پزشكي غير ديني رواج پيدا كرد؛ چنان بود كه، در زمان اردشير دوم، سازمان منظمي براي پزشكان و جراحان پيدا شد؛ مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعي بيماران، تعيين كرد، اين كاري بود كه قانون حموربي نيز پيش از آن كرده بود. علماي ديني را ميبايستي برايگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در ميان ما معمول است، پزشكان تازهكار حرفة خود را با معالجة كافران و بيگانگان آغاز ميكردند، چه هر پزشكي، در آغاز كار خود، ناچار بود يك يا دو سال بر روي مهاجران و فقيران آزمايش كند. اين، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:
"اي مقدس دادار گيتي جسماني، اينان كه مزداپرستند براي آموختن پزشكي ميروند. آيا نخست در مزداپرستان آزمايش كنند يا در دؤپرستان؟ پس اهورمزدا گفت: پيش از مزداپرستان در دؤپرستان آزمايش كنند. نخست يك دؤپرست را جراحي كند؛ اگر او بميرد، دؤپرست دوم را جراحي كند؛ اگر او هم بميرد، دؤپرست سوم را جراحي كند؛ اگر او هم بميرد، آن كه[ميخواهد پزشك بشود] ابدالآباد ناقابل [ كار پزشكي] است. پس از آنكه [ناقابل كار پزشكي شد] نبايد به مزداپرست دوا بدهد، نبايد مزداپرست را جراحي كند، و نبايد مزداپرست را در جراحي زخم كند؛ پس اگر به مزداپرست دوا دهد، و اگر مزداپست را جراحي كند؛ و اگر مزداپرست را جراحي كرده، زخم كند، مجازاتش [همان مجازات] كسي است كه عمداً به كسي زخم وارد آورد. كسي كه [ميخواهد پزشك بشود] يك دؤپرست را جراحي كند، و او [ مريض] خوب شود، و او دؤپرست دوم را جراحي كند، و او [ مريض] خوب شود، و او دؤپرست سوم را جراحي كند، و او [ مريض] خوب شود، پس آزموده است تا ابدالآباد. پس از [پزشك شدن] به خواهش خود ميتواند به مزداپرست دوا دهد، و به خواهش ميتواند مزداپرست را جراحي كند".
چو پارسيان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهي خويش كرده بودند، ديگر وقت و نيروي ايشان براي كاري، جز جنگ و كشتار، كفايت نميكرد. به همين جهت، در مورد هنر، مانند روميان، قسمت عمدة توجه آنها به چيزي بود كه از خارج ايران زمين وارد ميشد. البته ذوق زيباپسندي داشتند، ولي ساختن چيزهاي زيبا را برعهدة هنرمندان بيگانه، يا بيگانگان هنرمندي كه در داخل خاك ايشان به سر ميبردند، ميگذاشتند، و پولي را كه براي مزد دادن به اين هنرمندان لازم بود از كشورهاي تابع خود فراهم ميكردند. خانههاي زيبا و باغهاي خرم و عالي داشتند، كه گاهي به صورت شكارگاه و محل نگاهداري مجموعههاي گوناگون جانوران در ميآمد؛ در خانههاي خود اثاثة گرانبها جمعآوري ميكردند؛ از قبيل ميزهايي كه روپوش طلا و نقره داشت، يا با اين دو فلز گرانبها منبتكاري شده بود؛ و تختهايي كه روپوشهاي عالي آنها را از كشورهاي ديگر وارد ميكردند؛ و فرشهاي نرمي كه همهگونه رنگهاي زمين و آسمان بر آنها ديده ميشد و كف اطاقهاي خود را با آن مفروش ميكردند.
در جامهاي زرين شراب مينوشيدند، و ميزها و طاقچههاي اطاق را با گلدانهاي ساخت بيگانگان ميآراستند (يكي از اين گلدانها، كه در نمايشگاه بينالمللي هنر پارسي در لندن به سال 1931 به معرض نمايش گذاشته شد، نقشي داشت كه نشان ميداد از متعلقات اردشير دوم بوده است) ؛ آواز خواندن و رقصيدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و ني و طبل و دف لذت ميبردند. گوهرهاي گرانبها در نزد ايشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفشهاي مرصع ميساختند؛ مردان نيز به زيورآلات علاقهمند بودند و گوش و گردن و بازوهاي خود را با آنها ميآراستند. مرواريد و ياقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد ميكردند، ولي فيروزه را از كانهاي پارس به دست ميآوردند؛ از همين سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مهرهاي خود را تهيه ميكردند. سنگهاي گرانبها را به صورتهاي عجيب و غريب ميتراشيدند و، به گمان خود، آنها را به صورت ديوان و شياطين معروف درميآوردند. شاه بر تخت زريني مينشست كه آسمانة طلايي بر بالاي آن بود و پايههاي زرين داشت.
تنها در هنر معماري بود كه پارسيان شيوة خاصي براي خود داشتند. در روزگار كوروش، داريوش اول، و خشيارشاي اول، گورها و كاخهايي ساختهاند كه باستانشناسان مقدار كمي از آنها را از خاك بيرون آوردهاند؛ كه آن اندك نيز ماية زياد شدن حس قدرشناسي ما نسبت به هنر پارسي برمي انگيزد. اسكندر، برخلاف آنچه در پرسپوليس كرد، قبر كوروش را در پازارگاد براي ما باقي گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صفة برهنهاي ميگذرد كه روزگاري كاخ كوروش و پسر ديوانهاش بر آن سر به فلك كشيده بود؛ از آن كاخها، جز چند ستون شكسته كه اينجا و آنجا پراكنده شده، يا سر در و سرپنجرهاي كه نقش برجستة كوروش بر آنها ديده ميشود، چيزي بر جاي نمانده است. در نزديكي اين صفه، بر دشت مجاور آن، گور كوروش ديده ميشود، كه اثر گذشت بيست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ اين قبر سنگي ساده، كه شكل و حالت يوناني دارد، با ارتفاعي نزديك يازده متر، بر روي سكويي از سنگ قرار گرفته است؛ شك نيست كه اين اثر تاريخي بلندتر از آنچه اكنون مينمايد بوده و پايهاي متناسب با بزرگي خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بيپيرايه به نظر ميرسد، و هيئت آن آدمي را به ياد زيبايي گذشتة اين ساختمان مياندازد، كه از آن تقريباً هيچ اثري بر جاي نمانده است؛ سنگهاي شكسته و فرو ريخته تنها ما را به اين فكر مياندازد كه جسم بيجان، در مقابل تصرفات روزگار، بسيار بيش از آدميزاد ايستادگي به خرج ميدهد. از اين بنا، چون مقدار زيادي به طرف جنوب پيش برويم، در نزديكي تخت جمشيد (پرسپوليس)، به «نقش رستم» ميرسيم كه در آنجا قبر داريوش اول، همچون معبدي هندي، در دل كوه كنده شده، و دهانة آن به صورتي است كه چون شخص آن را ميبيند، به جاي دهانة مقبره، مدخل كاخي در نظر وي مجسم ميشود. در كنار در، كه زياد بلند نيست، چهار ستون باريك با سنگ تراشيده شده؛ بر بالاي در، نقش برجستة اشخاصي ديده ميشود كه مردم كشورهاي تابع پارس را نمايش ميدهند؛ چنان است كه گويي بر روي بامي ايستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورمزدا و ماه است، بر تختي برداشتهاند. فكري كه در ساختن اين نقش برجسته به كار رفته، و همچنين طريقة اجراي آن، از سادگي و ظرافت حكايت ميكند.
بناهاي باستاني ديگر پارسي، كه از آسيبجنگها و چپاولها و دزديها و اثر مخرب آب و هوا، در ظرف مدت دو هزار سال، رسته وبرجاي مانده، خرابههاي كاخهاي سلطنتي است. نخستين شاهان پارسي در اكباتان براي خود اقامتگاهي با چوب ارز و سرو، پوشيده شده از صفحات فلزي، ساخته بودند كه تا زمان پولوبيوس (حوالي 150قم) برپا بود، و اكنون هيچ نشانهاي از آنها برجاي نمانده است. باشكوهترين آثار ايران باستاني، كه در اين اواخر بتدريج از زير خاك رازدار و ممسك بيرون آمده، پلكانهاي سنگي و صفهها و ستونهاي تخت جمشيد است. در اين نقطه، داريوش كبير، و شاهاني كه پس از وي آمدند، كاخهايي بنا نهادند تا، بدين وسيله، مدتي را كه پس از آن نامشان فراموش ميشد درازتر كنند. اين پلكانهاي بزرگ و باشكوهي كه شخص را از زمين هموار به بالاي پشتهاي كه كاخها بر آن ساخته شده ميرساند، در سراسر تاريخ معماري جهان، هيچ نظيري ندارد. به احتمال قوي، پارسيان اين شكل ساختن پله را از پلكانهاي مخصوص برجها يا «زيگوراتها»ي بينالنهرين، كه برگرد آن برجها ميگشته، اقتباس كرده بودند، ولي پلكانهاي تختجمشيد خصوصياتي دارد كه منحصر به خود آن است؛ به اين معني كه به اندازهاي وسيع، و بالارفتن از آنها آسان، است كه ده سوار ميتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند. اين پلهها همچون مدخل باشكوهي است، و ما را به صفهاي ميرساند كه ميان شش تا پانزده متر از سطح زمين بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصدمتر طول و سيصد متر عرض دارد، و كاخهاي شاهي را بر روي آن ساخته بودند. در آنجا كه پلهها از دو طرف به يكديگر ميرسد، دروازة سنگي بزرگي ديده ميشود كه در دو طرف آن، دو مجسمة گاو بالدار با سر آدمي نصب شده و زشتترين آثار باز ماندة هنر آشوري را نمايش ميدهد. در طرف راست اين دروازه، شاهكار بناهاي پارسي قرار داشته، كه اكنون به نام «كاخ چهلستون» خوانده ميشود؛ و آن تالار بزرگي بوده است كه به زمان خشيارشاي اول ساخته شده و، با اطاقهاي متصل به آن، مساحتي در حدود 9000 متر مربع را فرا ميگرفته است؛ اگر براي وسعت بنا اهميتي قائل باشيم، بايد گفت كه اين كاخ از معبد پهناور كرنك و از هر كليساي اروپايي، جز كليساي ميلان، بزرگتر بوده است. براي رسيدن به اين تالار بزرگ از پلههاي ديگري ميگذريم كه در دو طرف آن، براي زينت، ديوارهاي سنگي كوتاهي قرار دارد، و بر آنها نقش برجستههاي بسيار عالي ديده ميشود كه بهترين نقش برجستههايي است كه تا كنون در ايران به دست آمده. از هفتاد و دو ستوني كه در كاخ خشيارشا برپا بوده، اكنون در ميان ويرانهها، هنوز سيزدهتاي آنها سرپاست و، مانند تنة درختان خرما در ميان واحهاي خشك، وحشتآور به نظر ميرسد، اين ستونهاي شكسته از آن دسته از كارهاي بشري به شمار ميرود كه تقريباً به سرحد كمال رسيده است و از نظاير خود در مصر قديم و يونان بلندتر است، و ارتفاع غير متعارفي نوزده متر را دارد. تنة اين ستونها چهل و هشت ترك ناوداني دارد، و پاية آنها به صورت كاسة زنگي است كه برگهاي وارونه آنها را پوشانيده است. سرستونها غالباً شكل گلهاي پيچيدة «يوني» را دارد، و بر بالاي آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشيده شده، پشت به پشت واقع است، كه حمالهاي سقف بر روي آنها قرار ميگرفته. شك نيست كه حمالهاي سقف چوبي بوده است، زيرا اين ستونهاي ظريف و شكننده، كه از يكديگر فاصلة زياد دارند، هرگز تحمل بار بسيار سنگين تختهسنگهاي بزرگ پيشاني را نداشتهاند (شايد هم مواد سبكي كه امروز بنام كامپوزيت در ساختمان سازي استفاده مشود در آنزمان وجود داشته كه آثاري از آن باقي نمانده است). دور درها و پنجرهها را با سنگ سياه صيقليي ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگي داشت؛ ديوارها آجري بود، ولي، با سفالهاي لعابدار خوشرنگ درخشان، روي آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستونها و مجرديها و پلهها از سنگ آهكي سفيد زيبا يا مرمر كبود سخت است. پشت «چهلستون»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته. از اين تالار، جز يك ستون و از ارههاي خارجيي كه حدود آن را نشان ميدهد، چيزي بر جاي نمانده است. شايد اين دو كاخ زيباترين بناهايي باشد كه در جهان قديم و جديد به دست آدميزاد ساخته شده است.
اردشير اول و اردشير دوم در شوش كاخهايي ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چيزي بر جاي نيست. بناي آن كاخها با آجر بود و روي آنها را با زيباترين سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن كاوشهاي شوش، «نقش ديواري تيراندازان» به دست آمده، كه به احتمال قوي صورت «جاودانان»، يعني جانداران و پاسبانان خاص شاهنشاه، را نمايش ميدهد. در ضمن تماشاي اين نقش، چنان به نظر ميرسد كه اين تيراندازان با شكوه، بيش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراستهاند تا در جشني درباري شركت كنند. جامههايي بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب ميكند؛ پيچ و خم موهاي سر و رويشان ماية شگفتي ميشود؛ با غرور و نيرومندي خاصي نيزههاي خود را، كه نشانة منصب رسمي ايشان است، به دست گرفتهاند. نقاشي و پيكرتراشي، در شوش و ساير پايتختهاي پارس، عنوان هنر مستقلي نداشت، بلكه از شاخههاي معماري به شمار ميرفت؛ به همين جهت، بيشتر مجسمهها كار دست هنرمنداني بود كه، براي همين كار، آنان را از آشور و بابل و يونان به پارس آورده بودند.
در خصوص هنر پارسي چيزي را ميتوان گفت كه شايد براي هر جاي ديگر نيز چنان بوده است؛ و آن اينكه عناصر آن از خارج به عاريه گرفته شده بود. شكل خارجي قبر كوروش از ليديا گرفته شده؛ ستونهاي باريك نظير ستونهاي آشوري است، كه آنها را تكميل كردهاند؛ رديف بندي ستونها و نقش برجستهها، خود، گواهي ميدهد كه از تالارهاي ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهاي به شكل جانوران همچون مرضي است كه از نينوا و بابل به پارس سرايت كرده بود. ولي آنچه ماية امتياز هنر پارسي است، و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماريهاي ديگر ساخته، همان جمع شدن اين عناصر مختلف و هماهنگ ساختن آنها با يكديگر بوده است؛ سليقة اشرافي پارس به ستونهاي هولناك و تودههاي سنگين بينالنهرين رقت و لطافتي بخشيده و، از تركيب آنها، درخشندگي و رونق و تناسب و هماهنگي تخت جمشيد را به وجود آورده است. وصف اين تالارها و كاخها كه به گوش يونانيان ميرسيد اسباب حيرت و تعجب آن مردم ميشد؛ سياحان پركار و سياستمداران موشكاف يوناني، از هنرهاي ايران و تجملات آن سرزمين، براي همشهريان خودخبرهايي ميبردند كه ماية تحريك احساساتشان ميشد و آنان را به رقابت با پارس برميانگيخت. به اين ترتيب بود كه يونانيان، هرچه زودتر، سرستونهاي دو طرفي و مجسمة سر و گردن جانوران را، كه در كاخهاي پرسپوليس بر روي ستونهاي بلند و باريك قرار داشت، تغيير شكل دادند و سرستونهاي صاف و بيپيراية ستونهاي يوني را ساختند؛ آنگاه با كاستن از درازي ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتي درآوردند كه تحمل حمالهاي سنگي يا چوبيي را كه بر روي آنها ميگذاشتند داشته باشد. حق اين است كه بگوييم براي رسيدن از تخت جمشيد به آتن، از لحاظ معماري، يك گام بيشتر فاصله نبود. تمام سرزمينهاي خاور نزديك، كه در شرف خواب مرگآلود هزار ساله بودند، خود را آمادة آن ميكردند كه ميراث باستاني خويش را در پاي يونان بريزند.
بي ترديد سرزمين پارس بدليل جاذبه هاي فراوان و ثروتي كه در آن بوده است مورد طمع و تهاجم بسياري از اقوام بوده، به طوري كه تقريبا تمامي اقوام مدتي را در اين سرزمين حكمراني كرده اند و چه بسا تمامي سوابق علمي اين قوم در طي اين تهاجمات بكلي ويران شدهاست، به طوري كه امروزه كمتر اثري از آن ديده در دست است.
1-9 علم هندي
خاستگاه ديني آن - ستاره شناسان - انديشة رياضي - ارقام «عربي» - سلسلة اعشاري - جبر - هندسه - فيزيك - شيمي
كار هند در علم، هم بسي ديرينه سال است و هم بسيار جوان: از آنجا كه پيشهاي مستقل و دنيايي است، جوان است، و از آن رو كه علقة ثانوي روحانيان بود، سالخورده است. چون دين هستة اصلي زندگي هندو بود، نخست آن دسته علومي توسعه يافت كه به دين ياري ميداد: علم نجوم از پرستش اجرام سماوي و رصد بستن حركات آنها رشد كرد، و مراد از آن نيز تعيين و تثبيت دقيق روزهاي جشن و قرباني بود؛ دستور زبان و فقه اللغه از اين پافشاري شكوفا شد كه هندوان معتقد بودند هر نماز و دعايي، اگر چه به زباني مرده بيان شده باشد، بايد از نظر متن و تلاوت به نحو صحيح برگزار شود. دانشمندان هند هم، مثل علماي قرون وسطاي ما غربيها، خواه كمي بهتر يا بدتر، همان روحانيان آن سرزمين بودند.
علم نجوم شاخة فرعي علم احكام نجوم بود، و آرام آرام خود را از زير[نفوذ] نجوم يوناني آزاد كرد. سدهانتها (در لغت به معني نتيجة محقق، حقيقت اثبات شده، نتيجة منطقي حقيقي، و رسالة نجومي است. همين واژه است كه در نجوم اسلامي به شكل «سند هند» درآمده است. سدهانتها پنج رسالة نجومي است كه از ميان آنها فقط يكي به نام «سوريه-سدهانت» (تبيين يا حل خورشيد) باقي مانده است)(در حدود 425 قم) بر شالودة علم يوناني استوار بود، و وراهه ميهيره، كه تلخيص اثرش داراي عنوان پرمعناي «دستگاه كامل علم تنجيم طبيعي» است، بصراحت بستگيش را به يونانيها تصديق ميكند. آريبهط(رياضيدان و منجم هندي قرن دوم ميلادي. نامش را در مآخذ اسلامي ارجبهد و ارجبهر نيز ضبط كردهاند. كتاب او به نام «آريبهطيه» در رياضيات و نجوم است ) كه بزرگترين منجم و رياضيدان هندو بود موضوعات ظريفي چون معادلات درجة دوم، خطوط مثلثاتي، و ارزش عدد پي را به نظم درآورد؛ كسوف و خسوف را تبيين و تشريح كرد، كرويت زمين و گردش شبانروزي آن را حول محور بيان داشت، و با پيشگويي دليرانة خود بر علم صر رنسانس پيشي گرفت و چنين نوشت كه «فلك ستارگان ثابت است و زمين، با حركت وضعيش، طلوع و غروب روزانة سيارات و ستارگان [ثوابت] را ايجاد ميكند.» برهمگپت، كه نامورترين جانشين اوست، دانش نجومي هند را تنظيم كرد، اما با رد نظرية آريبهط دربارة حركت وضعي زمين مانع تكامل اين علم شد. اين مردان و پيروانشان تقسيم بندي بابلي افلاك را به صور فلكي منطقةالبروج، با راه و رسم هندي تطبيق دادند؛ تقويمي مركب از دوازده ماه، و هر ماه سي روز، و هر روز سي ساعت ساختند. و هر پنج سال، يك ماه كبيسه به آن افزودند؛ با دقت قابل توجهي قطر ماه، گرفتهاي ماه و خورشيد، وضع قطبين، وضع و حركت ستارگان بزرگ را محاسبه كردند. آنجا كه در سدهانتها نوشتند كه «زمين به سبب قوة ثقلش همه چيز را به خود ميكشد.» نظرية جاذبه، اما نه قانون آن، را بيان كردند.
هنديان براي آنكه اين محاسبات پيچيده را انجام دهند يك دستگاه رياضي پديد آوردند كه در همه چيز، جز در هندسه، از دستگاه يونانيان عاليتر و بهتر بود. در ميان اساسيترين بخشهاي ميراث شرقي ما، ارقام «عربي» و سلسلة اعشاري است، كه اين هر دو از هند، و با واسطة اعراب، به ما رسيد. ارقامي را كه بغلط «عربي» خواندهاند در فرمانهاي سنگنبشتة آشوكا (حدود 256 ق م) ميتوان يافت، و اين تاريخ هزار سال قبل از آن است كه اين ارقام در كتابهاي عربي ديده شود. لاپلاس بزرگ و بلندمنش ميگويد:
"روش كارآمد بيان همة اعداد به كمك ده علامت را، كه هر يك هم ارزش وصفي و هم ارزش مطلق دارند، هند به ما داد؛ و اين انديشة ژرف و مهم اكنون براي ما آن قدر ساده است كه ارزش حقيقي آن را نديده ميگيريم. اما همين سادگي آن، و سهولت عظيمي كه در همة محاسبات فراهم آوردند، باعث شده است كه علم حساب را در رديف اول ابداعات مفيد قرار دهد؛ و ما عظمت اين دستاورد بزرگ را هنگامي درك خواهيم كرد كه به ياد بياوريم كه نبوغ ارشميدس و آپولونيوس، دو تن از بزرگترين مردان جهان باستان، از آن غافل مانده بود".
مدتها قبل از آنكه سلسلة اعشاري در كتب اعراب و سوريها ديده شود، آريبهط و برهمگپت آن را ميشناختهاند. چين آن را از مبلغان بودايي گرفت؛ و گويا ابوعبدالله محمدابن موسي خوارزمي، بزرگترين رياضيدان عصر خود (متوفي به سال 850 ميلادي) [يا بين 220 تا 230 يا بعد از 232 هق]، آن را به بغداد آورده است. تا آنجا كه ميدانيم كهنترين زمان استفاده از صفر در آسيا و اروپا در يك سند عربي است كه تاريخ آن به 873 ميلادي ميرسد، و اين سه سال زودتر از اولين پيدايش شناخته شدة آن در هند است، ولي جملگي در اين اتفاق دارند كه اعراب اين را هم از هند وام گرفتند (هنديان به صفر Sunya ميگفتند، يعني تهي، خالي )، و كوچكترين و، در عين حال، با ارزشترين همة ارقام يكي از رهآوردهاي كمياب هند به بشريت است.
جبر را گويا هنديان و يونانيان مستقل از يكديگر تكامل بخشيدند . نخستين عالم جبري كه ما ميشناسيم ديوفانتوس يوناني (360 ميلادي) است، كه يك قرن پيش از آريبهط ميزيست؛ اما [فلوريان] كجوري عقيده دارد كه او آن را از هند آموخت ، يعني تهي، خالي)؛ اما از نام عربي اين علم («الجبر»)، كه حتي غربيها پذيرفتهاند، معلوم ميشود كه اين علم از اعراب، (از هند) به اروپاي باختري رسيده است نه از يونان. پيشگامان بزرگ هندي در اين حوزه هم، مانند نجوم، عبارت بودند از آريبهط، برهمگپت، و بهاسكره. گويا بهاسكره (متولد به سال 1114 ميلادي) علامت راديكال، و بسياري از علايم جبري را ابداع كرده است. اين مردان مفهوم ذهني كميت منفي را، كه جبر بي آن ناممكن است، به وجود آوردند؛ براي يافتن جايگشتها و تركيبات قواعدي آوردند؛ جذر عدد 2 را پيدا كردند؛ و در قرن هشتم ميلادي، معادلات نامعين درجة دوم را كه تا هزار سال بعد، يعني تا زمان اويلر، ناشناخته بود حل كردند. علمشان را به شكل شاعرانهاي بيان ميكردند، و به مسائل رياضي ظرافتي ميدادند كه خاص عصر طلايي هند است. اين دو مسئلة زير نمونهاي از جبر سادهتر هندو ميباشد:
"يك پنجم يك دسته زنبور بر شكوفة [درخت] كادمبه نشستند؛ يك سوم بر گل سيليندره؛ سه برابر تفاضل آن تعداد به طرف شكوفه كوتجه پرواز كردند. يك زنبور باقيمانده در هوا اينسو و آنسو ميرفت. اي دلبر افسونگر، تعداد زنبورها را برايم بگو... [مثال ديگر] اي محبوبم، هشت ياقوت، ده زمرد، و يكصد مرواريد را كه در گوشوار توست برايت به مقدار مساوي خريدهام؛ و مجموع قيمتهاي اين سه نوع گوهر سه عدد كمتر از نصف يكصد بود، اي زن خجسته، بهاي هريك را به من بگو".
هنديان در علم هندسه چندان توفيقي نيافتند. روحانيان در اندازهگيري و ساختن محراب قضية فيثاغورس را (كه بنا بر آن، در مثلث قائمالزاويه مربع وتر مساوري است با مجموع مربعات اضلاع ديگر) چند صد سال قبل از ميلاد مسيح به ضابطه درآوردند. آريبهط، احتمالاً تحت تأثيريونانيان، مساحت مثلث، شبه ذوزنقه، و دايره را پيدا كرد و ارزش عدد «پي» (نسبت قطر دايره به محيط آن را تا 1416/3 پيدا كرد، و از نظر دقت و صحت هيچ محاسبة ديگري تا زمان پورباخ (1423-1461) در اروپا با آن برابر نبود. بهاسكره، گرچه به صورت ناقص، در حساب ديفرانسيل پيشگام بود، آريبهط جدول جيبها را تنظيم كرد و در رسالة «سوريـ سدهانت» يك شيوة مثلثاتي به وجود آورد كه از آنچه يونانيان ميشناختند پيشرفتهتر بود.
دو نظام انديشة هندي نظريههاي فيزيكي آوردند كه حاكي از شباهت آنها با نظريات يوناني است. كناده، بنيادگذار فلسفة ويشيشيكه، عقيده داشت كه جهان از اتمها تركيب شده، و اين اتمها به اندازة عناصر تعدد و تنوع دارند. جينها بر آن بودند كه همة اتمها از يك نوعند و با وجوه گوناگون تركيبشان مواد مختلف به وجود ميآورند ـ اين نظر با مكتب ذيمقراطيس نزديكتر بود. كناده معتقد بود كه نور و حرارت گونههايي از يك جوهرند؛ اودينه معتقد بود كه هر حرارتي از خورشيد است؛ و واچسپتي، نظير نيوتن، نور را مركب از ذرات كوچكي ميدانست كه از مواد جدا ميشود و به چشم ميخورد. در رسالات موسيقي هندي نت و فواصل موسيقي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و از نظر رياضي محاسبه شده است؛ و مفهوم «قانون فيثاغورس» عرضه شده كه، بنابرآن، تعداد ارتعاشات، و بنابراين، ارتفاع نت [يا، صوت]، با طول زه ميان نقطة اتصال و نقطة تماس نسبت معكوس دارد. شواهدي در دست است كه دريانوردان هندي در قرون اولية ميلادي قطبنمايي به كار ميبردند كه به شكل يك ماهي آهنيي بود كه در يك ظرف روغن شناور بود و جهت شمال را نشان ميداد.
شيمي از دو منبع تكامل يافت: يكي طب و ديگري صنعت. دربارة برتري شيميايي چدن هند باستان، و دربارة تكامل صنعتي عالي عهد سلسلة گوپته مداركي موجود است. در اين عهد، حتي امپراطوري روم در زمينة صنايع شيميايي مثل رنگرزي، دباغي، صابونسازي، شيشهگري و ساروجسازي هند را به چشم ماهرترين ملتها نگاه ميكرد. در همان آغاز قرن دوم ميلادي ناگارجونه يك مجلد كامل از آثارش را به بحث در جيوه اختصاص داد. هنديان تا قرن ششم در زمينة شيمي صنعتي خيلي از اروپا جلوتر بودهاند؛ آنها در تكليس، تقطير، تصعيد، بخاردادن، ثابت كردن، ايجاد نور بدون حرارت، اختلاط گرد بيهوشي و گرد خواب، و تهية نمكهاي فلزي و تركيبات و آلياژها استاد بودند. در هند باستان، آب دادن فولاد به درجهاي از كمال رسيده بود كه تا امروز هم در اروپا ناشناخته است؛ ميگويند پيشكش خاص با ارزشي كه پوروسشاه براي اسكندر انتخاب كرد زر و سيم نبود، بلكه 15 كيلو فولاد بود. مسلمين قسمت بسياري از اين علم و صنعت شيميايي هنديان را به خاور نزديك و اروپا بردند؛ مثلا راز ساختن تيغهاي دمشقي را اعراب از ايرانيها و ايرانيها از هند گرفته بودند.
1-10 صنايع و علم چيني
باروت - استعمال آن در آتشبازي و جنگ - قطبنما - ندرت اكتشافات صنعتي - جغرافيا - رياضيات - فيزيك - فنگشوي - اختر شناسي
چينيان، با آنكه اختراعات بسيار كردند، بندرت در عمل از اختراعات خود بهره گرفتند. باروت را در عصر دودمان تانگ اختراع كردند، ولي، از سر خرد، مدتها آن را فقط در آتشبازي به كار بردند. در عصر دودمان سونگ (1161 ميلادي) از آن نارنجك ساختند و در جنگ استعمال كردند. اعراب، بر اثر تجارت با چينيان، شوره را كه عنصر اصلي باروت است شناختند و آن را «برف چيني» خواندند. سپس آن را مورد استفادة نظامي قرار دادند و رمز آن را به غرب رسانيدند. راجر بيكن نخستين اروپايي است كه از باروت نام برده است. گويا بيكن، در نتيجة مطالعة معارف اعراب يا آشنايي با دو روب روكي كه در آسياي ميانه سياحت كرده بود، باروت را شناخت.
قدمت قطبنما از قدمت باروت بيشتر است. اگر بتوان سخن مورخان چيني را باور داشت، در عصر سلطنت فغفور چنگ وانگ (1115-1078 قم)، امير چو، به قصد راهنمايي فرستادگان كشورهاي بيگانه كه به مملكت خود باز ميگشتند، قطبنما را اختراع كرد. گويند كه اين امير به هيئتي از اين فرستادگان پنج ارابه تقديم داشت، همه مجهز به «سوزني رو به جنوب». احتمال بسيار ميرود كه چينيان باستان خواص مغناطيسي سنگ آهنربا را شناخته باشند، ولي مسلماً اين سنگ فقط براي تعيين جهت ساختمانهاي معابد استعمال ميشد. در كتاب تاريخي قرن پنجم ميلادي، سونگ شو، از سوزن مغناطيسي نام آمده، و گفته شده است كه چانگهنگ ستارهشناس (فت 139) آن را، كه بر گذشتگان معلوم بود، باز شناخت. در يكي از آثار اوايل قرن دوازدهم آمده است كه دريانوردان بيگانه (شايد ملاحان عرب)، كه بين سوماترا و كانتون ترددد ميكردند، سوزن مغناطيسي را مورد استفاده قرار دادند، و اين اولين بار است كه از سوزن مغناطيسي به عنوان يكي از وسايل دريانوردي سخن ميرود. در اروپا، در حدود سال 1190، براي نخستين بار در يكي از اشعار گويودو پروون از قطبنما نام به ميان ميآيد.
چين حكومت آرام و بيدغدغة صنعت و فرهنگ قديم را بر رشد هراس انگيز و مهيج علم و حكومت پول ترجيح داده و كمتر در ترقي فنون مادي زندگي كوشيده است. چينيان دو قرن قبل از ميلاد كتابهايي گرانبها دربارة كشاورزي و پرورش كرم ابريشم نوشتند و در جغرافيا بسيار پيش رفتند. رياضيدان، چانگ تسانگ (فت 152 قم)، كه عمرش از صد گذشت، كتابي دربارة جبر و هندسه از خود باقي گذاشت. تا جايي كه ما ميدانيم، مفهوم كميت منفي براي اولينبار در اين كتاب آمده است. تسوچونگ چيه ارزش صحيح عدد پي را تا شش رقم اعشاري محاسبه، و مغناطيس يا «سوزن جنوبنما» را اصلاح كرد، و به قولي براي ساختن اشياي خودرو دست به آزمايشهايي زد. چانگ هنگ در سال 132 ميلادي زلزلهنگار ساخت دستگاه او شامل هشت اژدهاي مسين بود، كه در اطراف كاسهاي، روي فنرهايي ظريف مستقر بودند. هر اژدها گويي مسين در دهان داشت، و در ميان كاسه، وزغي با دهان باز استوار شده بود. هنگام زلزله، اژدهايي كه به راستاي زلزله نزديكتر بود، از دهان خود گوي مسين را به دهان وزغ ميانداخت. يك بار، يكي از اژدهاهاي دستگاه، گوي خود را به دهان يك وزغ افكند، ولي زلزلهاي روي نداد. پس مردم، چانگ هنگ را به مسخره گرفتند. آنگاه قاصدي رسيد و خبر داد كه زلزلهاي در ولايتي دوردست روي داده است. با اينهمه، علم فيزيك چين در برابر خرافات «فنگ شوي» و «يانگ» و «يين» كمر خم كرد. مراد از «فنگشوي» (يعني، باد و آب)، فن ساختن خانه و قبر است در جهت باد و آب، مطابق عرف چينيان رياضيدانهاي چيني ظاهراً جبر را از هنديان فرا گرفتند و خود، بر اثر نياز به پيمايش اراضي، علم هندسه را بنياد گذاردند. اخترشناسان عصر كنفوسيوس خسوف و كسوف را بدرستي محاسبه، و گاهشماري چين را تنظيم كردند. در گاهشماري چين، روز دوازده ساعت است، سال دوازده ماه، و آغاز هر ماه بر آمدن قمر. چون اين دوازده ماه قمري با فصول و سال شمسي منطبق نميشد، در برخي از سالها، يك ماه بر دوازده ماه ميافزودند. چينيان زندگي زميني خود را با حركات آسمان وفق ميدادند و زمان جشنهاي خود را از روي اوضاع خورشيد و ماه تعيين ميكردند. نظام اخلاقي جامعه را نيز وابستة حركات سيارات و وضع ثوابت ميدانستند.
|